تبليغاتX
زورق

زورق

من و کویره لوت

این همایون هم شاهکاره. یعنی اصولا جواب هایی که به آدم میده بیشتر بهم این احساس دست میده که من یه پسربچه ۱۶ ساله ی رفیقشم تا زنش.

چند روز مونده به کریستمس رفیتم واسه خودمون قدم بزنیم. تاریک شده بود و هوا سرد بود و بدتر از همه بارون میومد. احساسه خستگی جسمی و روحی ای  که میکردم باعث شد یهو دلم بخواد بمیرم. با یک آخه از جان برآمده گفتم آخ همایون دلم میخواد بمیرم. ولی تا اینو گفتم یادم اومد که تو اون هوای سرد تازه باید زیره خاک قلیایی و یخ برم و دیدم این دیگه واقعا از تحمل ام خارجه. احساسم رو که بهش گفتم جواب داد: ناراحت نباش عزیزم میتونیم تو کویره لوت دفنت کنیم!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

روزی

من دوباره تنبل شدم. هی میخوام به خودم بگم نه بابا نشدم و به زودی از این گشادی در میام ولی نمیشه. فکر میکنم این سره کار رفتن تو weekends خییلی داره اذیتم میکنه ولی چاره ای نیست به پولش احتیاجه هر چقدر هم که کم باشه. از طرفی دیگه غر هم نمیتونم بزنم به اندازه ی کافی این همایون رو اذیت کردم . دارم یه دو روز در هفته کا رمیکنم دیگه کوه که نمی کنم. ولی در هر حال این کار باعث شده که  به هیچ چی نرستم. یعنی در واقع شادیه رو ح رو ازم گرفته. بخاطره همین دیگه انگیزه واسه هیچ کاری ندارم. با هر ۲ تا manager هام هم مشکل دارم. امیدوارم این روزهای سخت به زودی تموم شه و روزهای سخته شاداب تری به زندگیم وارد بشه. الهی آمین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

دوسته من

یه دوستی تو خونه دارم که وقتی تنهام خیلی باهاش احساسه راحتی میکنم. ولی وقتی همایون خونست ازش میترسم. نمیدونم چرا اینطوریه. قاعدتا باید برعکس باشه. از وقتی که ممه مریض شد و من ازش خواستم که اگه واقعا وجود داره و دوسته منه حداقل با بهتر کردنه ممه اینو بهم نشون بده دیگه احساسش نمی کنم. یعنی میدونم هست ولی انگار که دیگه فقط هست و اون احساسی که قبلا بهم داشت رو نداره. دیشب یه فکر خیلی ترسناک به سرم زدکه نکنه قیافش مثله اینهایی باشه که صورتشون smashed شده قبله مردن. اگه اینطوری باشه من خیلی ازش میترسم. گر چه میدونم الان اینجا نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

من نمیدونم  امسال قراره چه  جور سالی باشه. همین طور wrong signals داره فرستاده میشه ولی من احساس میکنم امسال قراره یه اتفاقه گنده بیفته یه چیزه تاثیر گذار تو زندگیم. نمیدونم حالا دلم رو میخوام خوش کنم یا واقعا قراره که بیفته. خواهیم دید. من صبرم زیاده. یعنی زیاد شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

باز برای زار زدن اینجا بهترین جاست. ولی از کجا شروع کنم که خدا رو خوش بیاد؟؟

 

خسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 10 قبل از ظهر  توسط آلاله  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 9 قبل از ظهر  توسط آلاله  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 9 قبل از ظهر  توسط آلاله  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 9 قبل از ظهر  توسط آلاله  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

I gotta take a little time
A little time to think things over
I better read between the lines
In case I need it when I'm older

Now this mountain I must climb
Feels like a world upon my shoulders
I through the clouds I see love shine
It keeps me warm as life grows colder

In my life there's been heartache and pain
I don't know if I can face it again
Can't stop now, I've traveled so far
To change this lonely life

I wanna know what love is
I want you to show me
I wanna feel what love is
I know you can show me

I'm gonna take a little time
A little time to look around me
I've got nowhere left to hide
It looks like love has finally found me

In my life there's been heartache and pain
I don't know if I can face it again
I can't stop now, I've traveled so far
To change this lonely life

I wanna know what love is
I want you to show me
I wanna feel what love is
I know you can show me

I wanna know what love is
I want you to show me
And I wanna feel, I want to feel what love is
And I know, I know you can show me

Let's talk about love
I wanna know what love is, the love that you feel inside
I want you to show me, and I'm feeling so much love
I wanna feel what love is, no, you just cannot hide
I know you can show me, yeah

I wanna know what love is, let's talk about love
I want you to show me, I wanna feel it too
I wanna feel what love is, I want to feel it too
And I know and I know, I know you can show me
Show me love is real, yeah
I wanna know what love is...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

چشم و چارم قیلی ویلی میره. من بعضی وقتها سره یه چیزایی چنان خنگ میشم که بیا و ببین. یکیشم اضافه کردنه لینکه طوری که وقتی لینکات آپ مکنن بیان بالا. خدا میدونه چند وقته یا چند ساله که من میخوام اینکارو بکنم ولی با اینکه امروز عزمم رو جزم کردم که هر طور شده سر ازکارش در بیارم باز نشدکه نشد. خنگعلی!

 امروز همایون خیلی خسته بود و دلش نمیخواست بره سره کار.

هوا بارونیه.زندگیه ما هم همچنان هیچ تغییری نکرده یعنی اتفاقه خاصی هنوز توش نیوفتاده.

یه جمله باید بنویسم که هم خیلی خیلی خوشحال کنندس واسم هم ناراحت کننده ولی

 

                        دیگه باید از اینجا برم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

تا دوساعته دیگه شهلا جون ونرگس میان پیشم. منم همه کارام رو کردم.

دیگه ازامروز رژیم جدی رو شروع کردم که تا الان که ساعت ۲:۲۲ عصره ۲ تا آب نبات خوردم ۳ تا بیسکوییت خوردم یه کم کالباس خوردم و فکرکنم یه ۱۰ تا چوب شور. مثله اینکه همچین کم هم نخوردم تازه میخواستم یعنی میخوام یه سلایس از کیک لیمویی هم بخورم و البته اگه نرگس هم واسم باز تارتی چیزی بیاره بجای کیک لیمویی اون تارته رو خواهم خورد. بعدشم دیگه هیچی نمیخورم تا شب که همایون بیاد و آب قیمه بخورم با پلو.

دیروز یه پیاده روی ای رفتم که تا ۲ شب از درده زانو و کمر خوابم نمیبرد. وسطهای راه دیگه فکر کردم میمیرم و به منزل نمیرسم. واسه همین دیگه پیاده روی نمیرم با این هوای بارونی هم اصلا نمیچسبه ولی عوضش شاید شروع کنم دمبل بزنم.

دیروز بالاخره یخچاله احمق رو انداختیم دور و از دستش راحت شدیم. 

چرا من لاغر نمیشم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 5 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

وقتی مودت پایینه از اینکه فریزرت خراب شده و همه چیزات رو داره آب میکنه یا اینکه لوله ی سینکت خرابه و آب میده هر چی تو کابینته زیره سینک داری داره به گند کشیده میشه و حالت بهم میخوره که درش رو باز کنی یا اینکه وقتی میبینیی در عرضه ۳ هفته ۵ کیلو چاق شدی و رسیدی به ۶۲ در حالیکه میخواستی تا وقتی که مدرسه ها باز میشن کلی کلی لاغر شی یا اینکه ۱۲ روز دیگه امتحان داری وهیچی میبینی بارت نیست یا اینکه همش منتظری ببینی داعییت بهت زنگ میزنه یا نه هیچی بهتر از این نیست که همایون اون اهنگی که علیگیتور با آرش خونده رو بزاره و هر دو پرت شین به تابستون ۲سال پیش و جوات بازی هاییکه تو ایران درآوردم با خاله و دخترخاله و دختر داعیجان! بعدشم این ختم میشه به اینکه بازم از همون جوات باز ها در بیارم اینقدرسرو کلم رو تکون بدم که به این نتیجه برسم که بابا دنیا اینقدر هاهم ...... نیست و مشکلاتی که ازش نام برده شد خیلی چرت تراز این هستن که بخوان اعصابه یه آدم روخورد کنن
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

ما بالاخره به دلایله متعدده به مرکز اسلامی نرفتیم و در کفه یه باقالی پلویی زرشک پلویی قیمه سربازی ای یا حتی جوجه کباب موندیم.

دیروز به فیس بوک جان حسابی صفا دادم. بعده تلاشهای سالیانی برای آلوده  نشدن به  ارکات فیس بوک جان از ضعف قوای ما استفاده کرد و مارو نه تنها آلوده به خودش کرد که وادارمون کرد یه عکس هم از خودمان درآنجابگذاریم. البته شیطنت را دختر داعی جان زحمتش راکشید.

بیبیسی داره یه سریال میده به اسم خونه ی صدام.جالب و ناراحت کننده و آرامش بخشه. این سرکارخانوم آمریکایی هم که داره خودش رو میکشه بگه کسیه و آمریکاییه و مسلمون نیست و ایرانی نیست و (همون بهتر که نباشه صد سال) و هیچ جدو آباد مسلمون نداره و شوهرش که هوشتنگ خان باشه هنوز خیلی عاشقشه هم توش بازی میکنه. دیگه واقعا نمیدونستم تنفرم رو از این آدم چطور محترمانه تراز این بیان کنم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 2 بعد از ظهر  توسط آلاله  | 

الان تو حیاط نشستم. ساعت ۸ شبه و همایون قول داده  تا یه ساعته دیگه من رو ببره مرکز اسلامی چون امروز مبعث بوده و به خاطره همین غذا میدن.

از وقتی که گیاهخواریم رو شکوندم که تقریبا یه ۴ روزی میشه خیلی دلم همش میخواد بخورم گوشم هم اصلا نمیشنوه به حرفهای همایون که بهم اخطار میده که اگه چاق شم چی میشه!!!

گوش کردن شهرام ناظری واسه من همیشه مصادفه با به یاد آوردنه روزهای خوب نوجوونی و دیلمان و سرسبزی و خلاصه روزهای خوبه خوب. اینقدر واسه رسیدن به خواسته های خوب و ناخوب این مدت تو تنگنا خودم رو گذاشتم که حتی نمیتونم از لذت بخشترین کارهای دنیا هم لذت ببرم. ولی بالاخره امروز یعنی همین نیم ساعت پیش به روح عزیزم این اجازه رو دادم که یه چند دقیقه ای آروم بگیرم و به اصطلاح از لحظه همین طوری که هست لذت ببرم. یادمه تا یه ماه پیش که تو اون اتاقه فسقلی بودیم همش خدا خدا میکردم که خدایا میشه یه خونه ی حیاط دار داشته باشم این تابستون؟؟؟ خلاصه زرتی خواستم براوورده شده و من الان دارم سعی میکنم که لذت ببرم از حیاط خوشگل از شهرام ناظری  از هوای خوب و باد خنکی که میاد و روزهای خوبی که توش هستم(حالا همچین زیاد هم خوب نیست)

دیلمان جون یادت بخیر که چه روزهایی واسه من آفریدی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آلاله  |